مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
و خوابـــ...
حالا تنها خیالی استــ. دور دستــ..
بی رویای تـو دوستش ندارم
مرا می ببینی ؟!..
نگاهم خسته است..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه حس تلخی داره کبوتری که بالش و می چینن و حسرت پرواز برای همیشه به دلش می مونه . تا یکی پیدا بشه شاه بال هاش رو از ریشه .. عمیقِِ عمیق ... از تو گوشت و پوستش بکشه بیرون .. جوری که زخمی خون آلود ازش به جا بمونه و دردناک !.. تو دستت بال بال بزنه از درد ولی .. ولی دوهفته نشده پروازش و ببینی .. با بالهایی باز شناور ... آبی ...
نازنینم
پرواز کن
من بال گشودنت را
دوست دارم
. . .
ادامه مطلب

دلم یک واژه می خواهد
که همه چیز را معنا کند
همه چیز را در خود جای دهد
واژه ای از جنس آرامش از تبار عشق
اما نمی یابم
برای سرودنِ تو
واژه ها هم کم می آورند !..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب
چه ساده است همه چیز
فنجانی چای
شیرینی تازه
یک لبخند
...
یک نگاه
...
و سـکوت !..
پ.ن امروز باد می وزید .. و من برابرش ایستادم ، در مقابل نگاهها ،، نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ! .. اجازه دادم بر من بوزد .. پریشانم کند ، و نگاهم رو به نسترنی بود که چنان به حصار آهنین پیچیده که هیچ تند بادی تکانش نمی دهد .. حس می کنم این رُزهای زیبا با خارهای ظریفشان با آن گلبرگها با غنچه های کوچک .... چون معشوقی بر پیکر عاشقشان می پیچند .. و تو بر تار و پود قلبم پیچیده ای مانند "عشقه"..

مادر شدن ، همه بهانه ی بودنم !..
روز مادر است . و من از مادرم دورم .. ولی حس و حالش همیشه همراهم هست . و اون نگرانی و دلتنگی هم ... و وقتی می بینم دیگه به توانایی گذشته های پر شورش نیست دلم می گیره و وقتی دستهاش و می بینم بیشتر ... هنوز به خاطر دارم روزهایی رو که کنار چرخ خیاطی اش می نشستم و مهارت او را در دل می ستودم و به خاطر میارم صبحهای تابستان و که با صدای خش خش جاروی او بیدار می شدیم .. دوست داشت صبح زود حیاط بزرگ خانه را از هر چه هست پاک کند ، و یه آبی هم بپاشد تا خانه به طراوت بهشت بشود .. و صبح های زمستان ، هوای سرد ، بخار پنجره ها و صدای جوشیدن سماور و طعم چای شیرین و نان تازه و پنیر تبریز .. که لذیذترین بوده و هست !.. و هر روز وقتی از مدرسه بر می گشتم گرمای خانه و عطر مطبوع نهار لذیذش به رویم آغوش می گشود .. و همه آنهایی که می دانید و همه آنهایی که دیگر نیست .. گاهی در برابرش از خودم شرمم میاد .. گاهی دوست دارم دستهای بزرگش و ببوسم ولی روم نمی شه !.. که او هنوز همان بانوی مغرور سالیان پیش است .. هنوز تواناست و هنوز در برابرش یک کودکم .. و هنوز هم از خودم شرم دارم که هرگز فرزند شایسته ای نبوده ام ..
چقدر دقایقی رو که عینک می زنه و مشغول مطالعه می شه رو دوست دارم .. همینطور نگاهش می کنم و به خودم می بالم ..
مادرم ، نازنینم ، روزت مبارک .. تبریک این دختر دور افتاده رو می پذیری؟!
از تنهایی می ترسم ،
لحظه ای که تو را به بادهای شرقی می سپارد .
شعر جای خالی تو را
در حجم مبهم این اتاق پر نخواهد کرد ...
استاد رامین اقتصاد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی کم میارم و ذهنم یاری نمی کنه می شینم به خوندن ،.. و نوشته های پر از احساس استاد رامین اقتصاد و خیلی دوست دارم ..
* * *
به تو نگاه نکردم و جوابی ندادم وقتی پرسیدی!.. دوست داشتم معنای سکوت را دریابی ..
* * *
بی همیشه ، بی هنوز ،
اما روشن مثل روز ،
می فهمم کار از سه کنج سایه و
تماشای واژه گذشته استــ..
کار از نی نوای نوشتن گذشته استــ..
دیگر ننویس
بیـا !..
سید علی صالحی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه آسان از کنار خاطراتت می گذرم
غافل ازین که تو خودِ خودِ این خاطره هایی!..
پ.ن چراغهای روشنِ شهر در نیمه شب و سکوت .. گاهی رهگذری خاموش .. سرما و لبخند و آواز و شعر ..این همه حس تنها نبودن ..این همه حس پر از تنهایی .. حس تناقض .. ناتوانی .. نگفته ها و نشنیده ها .. سرمایی زیر پوست .. اعتماد ... یک عکس و این همه احساس ، این همه خاطره !..
ای شرم زده غنچه ی مستور از تو
حیران و خجل نرگس مخمور از تو
گل با تو برابری کجا یارد کرد
کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو
. . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدار آشنا..
جمعه باران بارید ، از صبح زود همراه با باد ... و هوا پر بود از خنکای خاص بهار .. و چه شیرین بود بیرون زدن از خونه وقتی هنوز روز نشده ! و باران هم می آید !.. و چقدر دلت شاد می شه وقتی ساعات اول بامداد آدینه دیده ات به دیدار دوست روشن می شود ...
رسیدنت به خیر بانوی مسافر این روزها ...زیارت دل بر تو مبارکــ..

یاسمن ها ، نسترن ها!
چند روزی بود متوجه روییدن این نسترنها شده بودم . ولی هر بار فقط از کنارشون می گذشتم. ظهر پنجشنبه فرصتی دست داد چند تا عکس هم بگیرم .. جالبه که این گلها از پشت حصار یک مجتمع مسکونی به حاشیه ی کوچه راه یافته اند و من برای اینکه بتونم کادر مناسبی داشته باشم به آنها نزدیک شده بودم .. کوچه ی خلوتی است . کوچه ی هر روزم است .. البته تا پایان خرداد !.. سخت محو تماشا و پیدا کردن کادر مناسب و نور خوب و نبودن شاخ و برگ مزاحم و ... بودم که متوجه شدم دو سه نفر رهگذر تصور کرده اند من دارم گلها رو می چینم !.. ابتدا ناراحت شدم و بعد متعجب و .. با خودم گفتم: چی فکر کردن با خودشون ؟! به این مضمون رسیدم که ".. هرکسی از ظن خود شد یار من ... " و در دل خندیدم . هم به آن سه نفر ! و هم به برخی سرنشینان نشسته در انتظار که بهت زده مرا نگاه می کردند ! جالب اینه که من وقتی از گلها عکس می گیرم ، حتی ثانیه ای لمسشون نمی کنم.. و وقتی این چند عکس رو می گرفتم فقط یه بار ، یه لحظه ی کوتاه ، یه خار کوچولو ، به دستم رفت سوزشی دلنشین !.. و احساس کردم شاخه ی جوان نسترن مرا سلام می دهد!..
سلام ای زیبای امروز و هر روزم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق رخ یار بر من زار مگیر !
این روزها پر شدم از گلایه های بیهوده !.. از دلتنگی ها !.. حالا دیگه خوب فهمیدم که هر چه هم بکوشم گریزی ام نیست !.. پس می خوام رهایش کنم !.. بگذار این دل راه خودش را برود و به دیدار یار نشاطی بیابد .. شاید بگذارد شبی آسوده بخوابم و روزی آرام سفر کنم ..
مبتلایی به غم و محنت و اندوه و فراق
ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست
دوش باد از سر کویش بگلستان بگذشت
ای گل این چاکــ گریبان تو بی چیزی نیست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
حافظ این دیده ی گریان تو بی چیزی نیست
. . .
...
دم همین خواب سحرگاهی خودم به خیر
که می توانم با تمام علاقه بمیرم
و باز همچنان حلاج حوصله باشم
...
دم همین کلمات روشن خودم به خیر
که سرم برای چه خواهد شد هیچ فردایی
درد نمی کند
سید علی صالحی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه حس خوبیه
یه خواب بی خیالی..
بگذار برای یه شب هم که شده دستت و بذاری زیر سرت و چشمهات و ببندی. به هیچی جز خواب فکر نکنی . همه چی رو .. دلتنگی ها ، عاشقی ها ، خستگی ها ، نبودنها .. همه رو !..همراه روز به غروب بسپاری و فقط برای یک بار بری که فارغ باشی ! برای یک بار بری که در دنیا نباشی .. بخوابی خیلی عمیق!.. ... یه خواب که بیداری اش طلوع صبح باشه .. تا صبح ده بار پنجره ی بیداری را نگاه نکنی !.. آسمون زیر پای نگاهت نباشه !..هی نپرسی از خودت ، چرا صبح نمی شه ؟! .. یه خوابی که بیدار شی ببینی دوست داری بازم بخوابی !... بس که شیرین بوده این خواب بی خیالی ..
فقط یه شب ..
که باز هم دور از تو بامداد می شود ..
همیشه دوست دارم با خودم تنها بشم که بنویسم ولی دستهام خشک می شه همینجور به این مانیتور روبروم خیره می شم انگشتهام بی حرکت و مغزم انگار خاموش خاموش.. تا اینکه صدای آمدن و رفتن می شنوم .. حرف و خنده های بی دلیل .. شیطنتهای پنهانی و آشکار .. و هی آمدن به سراغ من!.. و من می گم بذارین کمی تنها باشم !.. ولی این حضور پر هیاهو ناگهان جرقه ای می شود و می نویسم و باور می کنم که اگر زیاد تنها باشم اگر سکوت باشه اگر نباشه نفسهای خوابشون و پرحرفی های فراوونشون.. دیگه نه منی هست و نه قلمی و نه سایه ای از من !.. می خوام این و بگم که عشـق گاهی تجلی همین حضور همیشگی است .که گاهی خسته می شیم ولی باز مصرانه می خواهیم باشند .. تا عاشقی معنا پیدا کنه .. جاری بشه .. حرف بشه .. کلام بشه .. شعر بشه .. و انگشتانم از تــو بنویسند .. عاشــ ـقانـه !..
دیروز مثل کودکی که مادرش را گم کرده باریدم .. حس تلخی بود .. ولی اگر نباشه این اشکهای گاه بی گاه .. اگر نباشه !..
دیروز اشکهایم
میزبان دقایق دلتنگی تو بودند
و در سکوت
بی صدا
باریدند
...
ادامه مطلب